فکرتان را عوض کنید تا زندگیتان تغییر کند

 

فکرتان را عوض کنید تا زندگیتان تغییر کند(1)

 

شما انسان کاملاً خوبی هستید.شما شایسته یک زندگی عالی هستید، یک زندگی پر از موفقیت، خوشبختی، لذت و هیجان. شما حق دارید که روابطی خوشایند داشته باشید، از سلامتی عالی بهره مند باشید، کار ارزشمندی بکنید و به استقلال مالی برسید. اینها حق مادرزادی شماهستند. اینها مقصود و منظور زندگی شما هستند.

شما برای موفقیت مهندسی و طراحی شده اید تا از سطح بالای عزت نفس، احترام به خود و غرور و سربلندی مشخصی برخوردار باشید.شما فوق العاده هستید.هرگز کسی مانند شما در تمام تاریخ بشری وجود نداشته است. شما از استعدادهای دست نخورده و توانمندیهای بالقوه عالی برخوردارید که اگر به درستی از آنها استفاده کنید، می توانید به آنچه در زندگی می خواهید دست پیدا کنید.

شما در بهترین مقطع تاریخ زندگی بشری به سر می برید. پیرامون شما پر از فرصتهای سرشاری است که می توانید با استفاده از آنها به رؤیاهایتان تحقق بخشید. تنها محدودیتی که برای شما وجود دارد آن محدودیتی است که خود شما در ذهنتان می کارید. آینده شما نامحدود است.

 

جدی شوید و آستینها را بالا بزنید!

به سه پاراگراف فوق چگونه واکنش نشان دادید؟ به احتمال زیاد واکنش شما از دو نوع بود.نخست، از این مطالب خوشتان آمد و صمیمانه آرزو کردیدکه اینها درباره شما صدق بکنند. اما این احتمال هم وجود دارد که با بدبینی و ناباوری نگاه کردید. با آنکه عمیقاً می خواهید زندگی سالم، شاد و هدفمند داشته باشید، وقتی این کلمات را می خواندید، بلافاصله مردد شدید و به این فکر افتادید که چگونه ممکن است بتوانید به اینها دست پیدا کنید. توصیه من این است که به ما بپیوندید!

من هم چندین سال قبل دقیقاً چنین احساسی داشتم. با آنکه می خواستم در زندگی به موفقیتهای بزرگ برسم، از مهارت و آموزش کافی بهره ای نداشتم. بی کار بودم. نمی دانستم برای بهتر کردن زندگی ام چه می توانم بکنم. احساس می کردم میان ایده های بزرگ و منابع وفرصتهای مناسب محدود گیر کرده ام. بعد به سلسله اصول حیرت انگیزی دست یافتم که برای اسباب موفقیت شدند و زندگی ام را برای همیشه تغییر دادند.

پس از اثبات این اصول و قواعد در زندگی ام، شروع به آموزش دادن دیگران کردم تا به آنها بیاموزم که از این اصول به سود خود استفاده کنند. از آن زمان به بعد بیش از دو هزار سخنرانی و همایش برگزار کرده ام. همایشهایی که معمولاً چهار روز طول می کشیدند. در 24کشور کار کردم و به دو میلیون نفر آموزش دادم. اغلب آنها هم در آغاز بدبین بودند. اما وقتی مطالبی را که شما هم قرار است آنها رابیاموزید آموختند، حالتشان تغییر کرد. من زندگی آنها را متحول کردم، همان طور که این مطالب زندگی شما را تغییر خواهد داد.

 

اصل بزرگ

شاید مهم ترین اصل ذهنی و معنوی که تاکنون کشف شده این است که به هر چه در اغلب اوقات فکر کنید، به آن دست پیدا می کنید.

دنیای بیرون منعکس کننده دنیای درون شماست. آنچه در بیرون شما می گذرد، بازتاب حوادث و شرایطی است که در درون شما وجود دارد. و می توانید با نگاه کردن به دنیای بیرون اشخاص بگویید که در درون آنها چه می گذرد.

 

افکار تعیین کننده هستند

ذهن شما بسیار قدرتمند است. اندیشه های شما تمام اتفاقاتی را که برایتان رخ می دهند، کنترل می کنند. می توانند سرعت ضربان قلب شما را افزایش یا کاهش بدهند، می توانند دستگاه گوارش شما را بهتر یا بدتر کنند، می توانند ترکیبات شیمیایی خون شما را تغییر بدهند،می توانند به شما کمک کنند که خواب آرامی داشته باشید و یا شب را بیداری بکشید.اندیشه های شما می توانند از شما انسانی شاد یا غمگین بسازند و گاه این در یک لحظه اتفاق می افتد. می توانند شما را هشیار و گوش به زنگ کنند، می توانند حواستان را پرت کنند و از شما یک افسرده بسازند. می توانند شما را به شهرت و محبوبیت یا به گمنامی برسانند.افکار شما می توانند از شما شخصی قدرتمند یا بی قدرت بسازند، می توانند شما را در ردیف پیروزمندان، قهرمانان یا بزدلها قرار بدهند.در زندگی مادی، افکار می توانند از شما یک موفق یا یک شکست خورده بسازند. افکار و اندیشه های شما تمام زندگی تان را شکل میدهند. و در این میان خبر خوش این است که تنها شما می توانید افکارتان را کنترل کنید.

 

اندیشه ها، احساسات و امیال

شما مجموعه ای پیچیده از اندیشه، احساس، نگرش، امیال، تصاویر ذهنی، هراسها، امیدها، تردیدها، نقطه نظرها و آرزوها هستید که هرکدام از اینها مرتب تغییر می کند. هر یک از این جنبه های شخصیت بر یکدیگر اثر می گذارند که معمولاً این تأثیرگذاری غیر قابل پیشبینی است. تمام زندگی شما نتیجه ارتباط متقابل این عوامل می باشد.اندیشه، تصاویر ذهنی تولید می کند و همراه با آنها احساسات و عواطفی را سبب می گردد.این تصاویر و احساسات نگرشها و اقدامات مختلف را در شما سبب می گردند. اقدامات شما عواقب ونتایجی به همراه دارند که اتفاقاتی را که برایتان رخ می دهند، مشخص می سازند.اگر به موفقیت و اعتماد و اطمینان فکر کنید، به احساسی از صلاحیت و توانمندی می رسید، و عملکرد و نتیجه کارتان بهتر می شود. اگربه اشتباه کردن و خجالت کشیدن فکر کنید، نتیجه کارتان ضعیف خواهد شد.تصاویر ذهنی ناشی از تصورات شما ویا تصاویر ناشی از نفوذهای بیرونی تولید نقطه نظر، احساسات و نگرشهایی مرتبط با آنها میکند. فکرکردن به یک شخص یا یک موقعیت میتواند سبب شودکه بلافاصله شاد ویا غمگین،به وجد آمده یا عصبانی، دوست داشتنی یا تنها شوید.

 

نگرشها، اعمال و احساسات

نگرشهای شما، مثبت یا منفی، سازنده یا مخرب، تصاویر ذهنی، احساسات و اقداماتی را سبب می شوند که روی زندگی و روابطتان تأثیر می گذارند. نگرشهای شما هم به سهم خود مبتنی بر تجربیات قبلی و باورهای شما درباره شکل و شمایل امور هستند.

اعمال شما،احساسات ونگرشهایی مرتبط راسبب میگردد.با رعایت قانون برگشت پذیری،احساس شما منطبق با اقدام شمامیشود.بارفتاریکه گویی حاکی ازرضایت،خوشبختی،مثبت بودن واعتماد و اطمینان است،بزودی دردرون خود به چنین احساساتی دست پیدامیکنید.جنبه های بیرونی زندگی شما خنثی هستند. تنها معنی ای که برای آن در نظر می گیرید نگرشها، نقطه نظرها، احساسات و واکنشهای شمارا به آنها مشخص می سازد.اگر طرز فکرتان را درباره هر بخشی از زندگی خود تغییر بدهید، احساس و رفتارتان را در آن زمینه تغییر میدهید. و از آنجایی که تنها شما می توانید درباره فکر کردنتان تصمیم بگیرید، از این توانمندی برخوردارید که کنترل کامل زندگی خود رابه دست بگیرید.

 

باورهای خود را مورد سؤال قرار بدهید

قانون باور می گوید:هر چه را با ایمان راسخ باور داشته باشید، تبدیل به واقعیت می گردد. رفتار شما همیشه مبتنی و سازگار با عمیق ترینباورهای شماست، خواه این باورها حقیقی و یا کاذب باشند، از سوی دیگر، همه باورها آموختنی هستند. زمانی وجود داشته که این باورهارا نداشته اید.

باورهای شما تا حدود زیاد حقیقت شما را مشخص می سازند. شما آنچه می بینید باور نمی کنید، بلکه آنچه را از قبل باور کرده اید میبینید. می توانید باورهایی داشته باشید که شما را خشنود و خوش بین کند. اما این امکان هم وجود دارد که درباره خود و توانمندی هایتان باورهای منفی داشته باشید. اینها مانع از آن می شوند که به آنچه در زندگی می خواهید دست پیدا کنید.مضرترین باورهایی که می توانید داشته باشید باورهای خود محدود کننده هستند. اینها باورهایی هستند که درباره خود و توانمندیهای خوددارید و مانع از حرکت شما به سمت جلو می شوند. اغلب این باورها درست نیستند. اغلب آنهاباورهایی هستند که بدون سؤال آنها راپذیرفته اید. اغلب این باورها را در دوران کودکی آموخته اید. حتی اگر صد در صد واقعیت نداشته باشند، اگر احساس کنید که در زمینه هایی مانند سلامتی و خوشبختی و یا کسب درآمد با محدودیت رو به رو هستید، این امر به حقیقت می پیوندد و شما به راستی در این زمینه ها با مشکل رو به رو می گردید.همان طور که ریچارد باخ در کتاب توهمات می نویسد:" روی محدودیتهایتان پافشاری کنید تا به راستیبا محدودیت رو به رو گردید".

 

شما مغناطیس زنده هستید

قانون جذابیت می گوید شما« مغناطیس زنده »هستید. شما بدون استثنا اشخاص، نقطه نظرها، فرصتها و شرایطی را که با افکار غالبتان هماهنگی داشته باشد، به زندگی خود جلب می کنید.

وقتی مثبت، خوش بین، مهرانگیز و موفق فکر می کنید، یک حوزه مغناطیسی ایجاد می کنید که مانند یک مغناطیس که آهن را به سمت خود می کشد، آنچه را که درباره اش فکر می کنید، نصیب خود می سازید.مجبور نیستید به این فکر کنید آنچه به سود شماست از کجا حاصل می شود. اگر دقیقاً به آنچه می خواهید بیندیشید و به آنچه نمی خواهید نیندیشید، آنچه را که برای دستیابی به هدفهایتان به آن احتیاج دارید، به خود جلب می کنید. فکرتان را عوض کنید تا زندگی تان تغییر کند.

 

تنها معیار حقیقی

برتراند راسل، فیلسوف انگلیسی، زمانی گفت: «. بهترین اثبات اینکه کاری را بتوان انجام داد این است که دیگران قبلاً آن را انجام داده اند » بنابراین تنها سؤالی را که باید درباره هر ایده ای بپرسید، این است: «؟ آیا مؤثر واقع می شود »آیا نتایج مورد علاقه شما را تولید می کند؟میلتون فریدمن، اقتصاد دان برنده جایزه نوبل، می گوید: تنها معیار یک نظریه یا نقطه نظر توانایی شماست که براساس آن درباره آینده پیش بینی دقیق بکنید»

خبر خوش این است که نقطه نظرها و اصولی را که قرار است بیاموزید، در زندگی و تجربه های میلیونها انسان به اثبات رسیده اند. اینها به خودی خود خنثی هستند.طبیعت لطف بخصوصی به کسی نمی کند. طبیعت با همه به یک شکل رفتار می کند. هر بذری را که در زمین بکارید، طبیعت آن را می رویاند. هر بذر اندیشه ای را که در ذهن خود بکارید، طبیعت آن را هم می رویاند. همه چیز بستگی به شما دارد.

 

اندیشه های خود را انتخاب کنید

انسانهای موفق کسانی هستند که در مقایسه با غیر موفقها با کارآیی بیشتری می اندیشند.آنها با زندگی، روابط، هدفها و مسائلشان به شکلی متفاوت از دیگران کنار می آیند. بذرهای بهتری می کارند و در نتیجه زندگی بهتری برداشت می کنند. اگر بیاموزید که مانند سایر موفقها، شادابها و سالمها فکر کنید، به زودی از زندگی مشابه زندگی آنها برخوردار می شوید. وقتی فکرتان را عوض کنید، زندگی تان تغییر می کند. طبیعت با کسی سر شوخی ندارد. همیشه واقع گراست. همیشه جدی است. همیشه حق با اوست و حرف درست می زند. خطاها و لغزشها همیشه از آن انسانهاست. انسانهایی که می توانند قدرشناس او باشند در پس زمینه قرار می گیرند. طبیعت همیشه اسرارش را برای نابها، خالصها و راستینها فاش می کند.

 

نویسنده:برایان تریسی

مترجم : مهدی قراچه داغی

 


 

روابط بین فردی

 

روابط بین فردی

 

واقعیت این است که در هر رابطه‌ای اختلاف نظر و تعارض وجود دارد. نوع اختلاف نظرها از رابطه‌ای به رابطه دیگر فرق می‌کند. اما در هر حال حتی در نزدیکترین روابط بین‌ فردی نیز اختلاف نظر وجود دارد. در جامعه ما داشتن تعارض یا اختلاف، بد و غیرقابل پذیرش به نظر می‌رسد و روابط خوب، روابطی محسوب می‌گردد که هیچ تعارضی در آن نباشد. اما این برداشت واقع‌بینانه نیست، عدم وجود تعارض نشانه بی‌تفاوتی و خنثی بودن است و چنین رابطه‌ای سالم نیست.

 

شکست در حل مؤثر تعارض است که ویرانگر است و نه صرف وجود تعارض واختلاف

 

اختلاف نظر می‌تواند موجب غنای روابط بین فردی ما بشود.

 

اختلاف نظر، تغییر ایجاد می‌کند. مواقعی هست که باید تغییر کرد، مهارت‌های جدید را یاد گرفت، دیدگاه‌های گذشته را کنار گذاشت و دیدگاههای جدیدی را اتخاذ کرد. زمانی که موضوع را از دید فرد دیگری می‌بینید، دیدگاه و نظرات خودتان نسبت به موضوع تغییر می‌کند.

اختلاف، زندگی را جالب‌تر می‌کند. بسیاری مواقع کنجکاوی و علایق ما را تحریک می‌کند، بحث در مورد سیاست، ورزش، کار، مشکلات اقتصادی و نظایر آن تعاملات بین فردی را پویاتر و خوشایندتر می‌کند. وقتی دیگران با نظر شما مخالف هستند در شما این انگیزه را ایجاد می‌کند که در مورد آن موضوع اطلاعات بیشتری را جمع‌آوری کنید.

زمانی که اختلاف نظر بین تصمیم گیرندگان وجود دارد. تصمیم‌های مناسب‌تر و بهتری گرفته می‌شود.

اختلاف نظر در تصمیم‌گیری باعث می‌شود تا در مورد تصمیمی که می‌خواهید بگیرید دقت بیشتری داشته باشید.

 

اختلاف نظر به شما کمک می‌کند خودتان را به عنوان یک فرد بشناسید. در یک اختلاف متوجه می‌شوید چه چیزهایی شما را عصبانی می‌کند. چه چیزهایی باعث ترس شما می‌شود و چه چیزهایی برای شما مبهم است شما فرا می‌گیرید که در یک اختلاف‌نظر، بحث و مجادله را چگونهمدیریت کنید.

داشتن اختلاف می‌تواند باعث تفریح و شادی افراد گردد. تنوع علایق و نظرات نسبت به ورزش، کتاب، فیلم و ... زندگی را جالب تر می‌کند.

اختلاف‌نظر می‌تواند روابط را غنی‌تر و عمیق‌تر نماید. در هنگام بروز اختلاف‌نظر یاد می‌گیرید که دیدگاه دیگری را نیز به حساب آورده و به آن احترام بگذارید.

 داشتن اختلاف نظر یک قسمت جدا‌نشدنی از ارتباطات شما است و می‌تواند باعث رشد و ارتقای مهارت‌های بین فردی شما گردد. بنابراین بسیار مهم است که به جای تلاش در جهت حذف اختلاف‌نظر، سعی کنید مهارت‌هایی را برای حل مؤثر اختلافات و تعارضات بین فردی بیاموزید.

یادتان باشد که اگر از بحث و جدل پرهیز کنید و یا مشکلات بین فردی خود را به شیوه‌ای نامناسب و ناکافی حل کنید. آنگاه در دراز مدت با مشکلات بسیار جدی‌تری در روابط بین فردی خود روبرو خواهید شد.

 

ما براساس چهار عامل مهم تعیین می‌کنیم که اختلاف نظر سازنده است یا مخرب.

 

- اگر به دنبال تعارض و اختلاف، رابطه مستحکم شد و ما و فرد مقابل را توانمند‌تر کند تا بهتر با هم کار کنیم و تعاملات بهتری داشته باشیم. تعارض به صورت سازنده حل شده است.

- اگر هر دو نفر بعد از حل تعارض بیشتر هم‌دیگر را دوست داشته و به هم علاقمند شده و به هم بیشتر اعتماد کنند، اختلاف‌ به طور سازنده حل شده است.

- اگر هر دو نفر از نتیجه اختلاف احساس رضایت و خشنودی کنند، نیز اختلاف به صورت سازنده حل شده است.

- اگر هر دو نفر خود را در حل مسایل و اختلافات در آینده توانمند‌تر ببینند، اختلاف به شیوه‌ای سازنده حل شده است.

 

سبکهای حل اختلاف:

 

پنج اختلاف عمده‌ای که در طی سالهای گذشته با اطرافیان داشته‌اید به خاطر آورید آنها را روی کاغذ یادداشت کنید. سپس روبروی آنها بنویسید از چه راه‌هایی برای حل این اختلاف استفاده کردید.

 افراد مختلف برای حل اختلاف، راهبردهای مختلفی دارند.هنگامی که ما، درگیر اختلاف می‌شویم دو موضوع را باید مد‌نظر قرار دهیم که میزان اهمیت هر کدام بر راهبردهای حل اختلاف ما تأثیر می‌گذارند.

 

-رسیدن به اهداف شخصی: در یک اختلاف اهداف ما با اهداف فردی دیگر در تضاد است. این اهداف شخصی می‌تواند اهمیت فراوان یا اهمیت اندکی داشته باشد.

- حفظ ارتباط خوب با طرف مقابل : از طرف دیگر ما نیاز داریم که رابطه خود را با فرد مقابل حفظ نمائیم. حفظ این ارتباط می‌تواند برای ما اهمیت فراوان یا اندک داشته باشد. اینکه اهداف و روابط ما هر کدام تا چه اندازه برای ما اهمیت دارند، منجر به پنج سبک حل اختلاف می‌گردد:

 

- سبک اول را می‌توان واپس‌گرایانه یا سبک کناره‌گیرانه نامید، این افراد از موضوع خود عقب‌نشینی می‌کنند تا از اختلاف بپرهیزند. آنها از موضوعاتی که می‌توانند اختلاف بر‌انگیز باشند و از افرادی که با آنها اختلاف دارند پرهیز می‌کنند. به نظر این افراد سعی در حل اختلافات بین فردی کاری بیهوده است. به نظر آنها دور شدن از اختلافات و تعارضات بین فردی آسانتر از روبرو شدن با این اختلافات است.

 

-سبک دوم را می توان روش تهاجمی نامید. در این سبک سعی می‌کنند که عقیده و نظر خود را در مورد شیوه حل اختلاف به فرد مقابل تحمیل کنند. این افراد اهدافشان برایشان اهمیت خاصی دارد و روابط بین فردی برای آنها بی‌اهمیت است. آنها در پی آن هستند که به هر قیمتی که شده به اهدافشان برسند آنها به نیازهای افراد دیگر فکر نمی‌کنند. برایشان مهم نیست که دیگران آنها را می‌پذیرند یا قبول دارند یا خیر. این افراد بر این باورند که در حل اختلاف یک طرف می‌بازد و یک طرف می‌برد و آنها می‌خواهند که برنده باشند. اینها سعی می‌کنند با اعمال قدرت، زورگویی و فشار بر دیگران غلبه کنند.

 

-سبک سوم را می توان سبک محافظه کارانه یا سبک توأم با نرمش نامید. اینها، به روابط با دیگران اهمیت زیادی می‌دهند. در حالی که برای رسیدن به هدف اهمیتچندانی قائل نیستند. این افراد می‌خواهند دوست داشتنی و محبوب باشند سعی می‌کنند اختلاف و تعارض بین فردی را کم‌رنگ کنند چون می‌ترسند که رابطه آسیب ببیند.

 

- سبک چهارم روش سیاست مدارانه یا مذاکره‌کننده است. این افراد هم نگران اهداف خود و هم نگران حفظ روابط بین فردی خود هستند. به همین دلیل به دنبال نوعی رضایت و توافق دوجانبه می گردند. آنها از بخشی از اهداف خود می‌گذرند و دیگران را نیز وادار می‌کنند تا از بخشی از اهداف خود صرف‌نظر کنند آنها به دنبال راه‌حلی می گردند که هر دو طرف در آن سودی ببرند و حد میانه را می‌گیرند.

 

-سبک پنجم روش منطقی یا مقابله توام با درایت است. این افراد هم برای اهداف و هم برای روابط بین فردی ارزش زیادی قائل هستند به نظر آنها اختلاف نظر یا تعارض یک مسأله یا یک مشکل است که باید حل شود و به دنبال راه‌حلی می‌گردند که هم خودشان و هم فرد مقابل به اهدافش برسد. به نظر اینها حل تعارض روشی برای بهبود روابط و کاهش تنش بین دو فرد است آنها به دنبال راه‌حلی می‌گردند که هم رضایت آنها و هم‌رضایت فرد مقابل را جلب نمایند به این ترتیب روابط بین دو طرف حفظ می‌گردد.

 


 

آیا بازنشستگی دوران نا امیدی است؟

 

آیا بازنشستگی دوران نا امیدی است؟

 

افراد مسن، بازنشسته و بیکار بیش از سایر افراد خانواده در معرض افسردگی و ناامیدی قرار دارند، بنابراین حذف آنان از دایره معاشرتهای خانوادگی به سلامت روحی و جسمی آنان صدمات جدی وارد می کند.از آنجایی که افراد سالمند و مسن دوران جوانی و شادابی را پشت سر گذاشته اند، به دلیل ضعف و ناتوانی حساسیت ویژه ای دارند، بنابراین در ارتباط با آنها باید طوری رفتار کنیم که سبب آزردگی و دل شکستگی آنها نشود. به عنوان مثال بسیاری از خانواده ها که با مادربزرگ یا پدربزرگ زندگی می کنند آنها را در میهمانی ها و محافل خانوادگی شرکت نمی دهند که این کار عادلانه نیست، چون افراد مسن معاشرت با جوانان را دوست دارند به شرط آنکه جوانها به شخصیت آنها احترام بگذارند و هنگام صحبت کردن پیری و ناتوانی آنها را به رخشان نکشند.یکی از مشکلات جوانترها در عدم درک افراد سالمند، از این جا ناشی می شود که تصور می کنند گذشت و گذر عمر، انسان را عوض می کند در حالی که چنین نیست افراد سالخورده بیشتر از آنچه جوانها فکر می کنند قادرند مشکلات را تحمل و یا حل و فصل کنند، بنابراین بد نیست در مورد مشکلات و مسایل از آنها یاری و نظرخواهی کنیم و آنها را طرف مشورت قرار دهیم، ولی از گفتن سخنان غم انگیز و ذکر حوادث ناگوار در نزد آنها خودداری کنیم.در روزهای عید و تعطیلی حتماً به دید نشان برویم و در مواقع خاص برای آنها هدیه و پیشکشی ببریم. در موقع ملاقات با آنها خشک و تشریفاتی رفتار نکنیم بلکه صمیمی و مهربان باشیم و با علاقه به درد دل و سخنانشان گوش دهیم و در جهت رفع مشکلات آنها اقدام کنیم.

یکی از جامعه شناسان معتقد است:بیشتر افراد سالمند تصور می کنند وجود آنها زاید است، زیرا در اجتماع همه چیز متعلق به جوانهاست، به همین خاطر یک فرد مسن، بازنشسته و بیکار به سرعت دستخوش افسردگی و ناامیدی می شود و به اجتماع با دیدی منفی نگاه می کند، پس فرزندان باید به افراد سالمند کمک کنند تا در ایام کهنسالی و بازنشستگی بتوانند در برابر احساس بیهودگی مقاومت کنند و خود را با کارهای متنوع سرگرم سازند. 
اما چند کلمه هم با کسانی که سن وسالی ازآنها گذشته وممکن است نسبت به وضعیت فعلی خود نگران ودرتشویش باشند. 

 

تقویت آرامش درونی، هنری که نیازمند تمرین است. 

 

نمونه ای از یک سالمند:
وقتی از پزشک معالجم شنیدم که به ناراحتی قلبی و فشار خون مبتلا شده ام برای لحظاتی در بهت فرو رفتم و سپس به شدت احساس یأس کردم. با خود گفتم بزودی به فردی زمینگیر و نیازمند کمک دیگران تبدیل خواهم شد. خودم را تصور می کردم که عصا زنان و لنگان لنگان از عرض خیابان عبور می کنم و از اینکه ناچارم به تنهایی این کار را انجام بدهم، بیمناک و نگرانم. در این لحظات ندایی درونی به من می گفت:" تو هنوز با آنچه در ذهنت می گذرد، فاصله زیادی داری، به شرط آنکه بخواهی و بتوانی به خودت کمک کنی." اکنون حدود پنج سال از آن زمان می گذرد و من توانسته ام با افزایش تمرکز روی مسایل اساسی و مهم، تغییر شیوه زندگی و برنامه ریزی در مورد انجام حرکات خاص ورزشی همراه با رعایت تغذیه مناسب با شرایط جسمانی خودم از پیشرفت این بیماری و خیلی از امراض که با افزایش سن به سراغ ما می آیند، جلوگیری کنم


خیلی از ما در زندگی روزانه با مسایلی روبه رو می شویم که می تواند ما را دچار برانگیختگی شدید روحی کند. مهم نیست که در چه سن یا شرایط اجتماعی و اقتصادی باشیم، ممکن است جوان باشیم ولی در وضعیتی قرار بگیریم که کنترل خود را در برابر رویداد یا رفتاری هر چند عادی از دست بدهیم. ممکن است فردی ثروتمند با حساب بانکی چند صد میلیونی باشیم اما در برهه ای از زندگی، آنچنان خود را اسیر دست افکار نامطلوب یا حوادث نامأنوس ببینیم که در کمال ناباوری متوجه شویم ثروتمان هم نمی تواند به ما در رفع مشکلی که با آن مواجه هستیم، کمکی بکند. مهم این است که در چنین موقعیتی هر یک از ما تا چه اندازه مهارت و قدرت کنترل تسلط برخود را آموخته باشیم و تا چه حد بتوانیم اوضاع را هر قدر هم به ضرر ما باشد به سود خود تغییر دهیم. در جایی خواندم که "وقتی فرد با جسم خود رابطه ای دوستانه و سرشار از محبت برقرار می کند، شاهد همکاری مطلوب و همه جانبه میان جسم و روحش خواهد بود." بنابراین، می توان چنین نتیجه گرفت که احساس آرامش کردن، چیزی نیست که از بیرون به ما تزریق شود، بلکه همانند هر حس خوشایند یا ناخوشایند دیگری از درون خود ما سرچشمه می گیرد و آنگاه در بیرون تأثیر بازتابهای آن را در رفتارهای روزانه خود و یا دیگران شاهد هستیم.

بسیاری از ما برای آن یاد نگرفته ایم در برابر انتظارات دیگران از خودمان مقاومت کافی و به موقع نشان دهیم، دچار احساس خسران و شکست می شویم؛ همین احساس ناخوشایند به مرور آرامش خاطر را از ما سلب می کند و سبب تضعیف خودباوری، اراده و اعتماد به نفس مان می شود، در حالی که "نه گفتن" به درخواست ها و انتظارات نامعقول اطرافیان نه تنها امری مضر تلقی نمی شود، بلکه نشانه قاطعیت داشتن و تسلط بر اعمال و کردار ماست.


در چنین شرایطی است که راحت تر به حرفهای منطقی اطرافیان و کسانی که به هر دلیلی از ما انتقاد می کنند گوش می دهیم و در برابر حرفی هر چند کوچک و بی ارزش، از کوره در نمی رویم